خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد.
خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد.
قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده
می کنم.
خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر
آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم!
خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد.
آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.
قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر
بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی.
خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده
شد.
بعد گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر می شود و
ممکن است به زندگی تان لطمه بزند.
خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند دشد.
آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد.
خانم گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم!
نکته اخلاقی: خانم ها خیلی باهوش هستند. پس باهاشون درگیر نشین.
قابل توجه خوانندههای مونث؛ اینجا پایان این داستان بود. لطفاً ادامه را نخوانید! و کلی با خودتون کیف کنید اما !
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
مرد دچار حمله قلبی ۱۰ برابر خفیف تر از همسرش شد.
نوشته شده توسط احمد پاکزاد در چهارشنبه 3 مهر1387 ساعت 17:50 شاخه یادداشتها | پيوند مانا
پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟ و همه موافقت کردند.
سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند. بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگر از پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".
بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند. در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که :
این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند خدا، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.
سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشنتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده."
پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان رو روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین. همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین. اول مواظب توپهای گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."
یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟
پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست،
همیشه در اون جایی برای دو فنجان قهوه ، برای صرف با یک دوست هست
نوشته شده توسط احمد پاکزاد در چهارشنبه 3 مهر1387 ساعت 17:49 شاخه یادداشتها | پيوند مانا
این داستان جذاب و تأثيرگذار را خواهر ارجمند سركار خانم عسگري برايم ايميل كرده است. حيفم آمد همراهم در وبلاگ نباشد...
داستان را در ادامه بخوانيد...
نوشته شده توسط احمد پاکزاد در چهارشنبه 13 شهریور1387 ساعت 18:16 شاخه یادداشتها | پيوند مانا
اهداف تربیتی: جهت تقویت آن بخشی از مغز که از وجودش بیخبرند.
*واحد اول دروس پایه ای:
چطور بدون مادرمان زندگی کنیم: 200 ساعت
«همسرم مادرم نیست»: 35 ساعت
درک این مساله که فوتبال چیزی جز یک ورزش نیست و حذف شدن از جام جهانی فاجعه نیست:500 ساعت
*واحد دوم زندگی زناشویي:
بچه دار شدن بدون حسودی به نوزاد:50 ساعت
غلبه بر سندروم«کنترل از راه دور تلویزیون همیشه باید دست من باشد»: 55 ساعت
درک این مساله که کفشها خودشان توی جا کفشی نمیروند:80 ساعت
چطور بدون گم شدن، لباس های کثیفمان را تا سبد رخت چرک ببریم: 50 ساعت
چطور بدون اینکه ناله کنیم، از بیماری مهلک سرماخوردگی جان سالم به در ببریم: 50 ساعت
*واحد سوم اوقات فراغت:
چطور در آشپزی کمک کنیم بدون اینکه آشپزخانه را به گند بکشیم: 100ساعت
چطور نوشیدنی سرو کنیم بدون اینکه سینی را تبدیل به استخر کنیم: 100 ساعت
چطور یک بلوز را در کمتر از دو ساعت اتو کنیم و در عین حال از سوختنش جلوگیری کنیم: 50 ساعت
*واحد چهارم آشپزخانه:
مرحله اول مقدماتی
Off: خاموش
On: روشن
مرحله اول پیشرفته: اولین نیمروی زندگیم بدون سوزاندن ماهیتابه
کلاس عملی: عملیات جوشاندن آب قبل از اضافه کردن ماکارونی
بعد از قبولی در مرحله اول مرحله فشرده با عناوین زیر آغاز می شود.نظر به اینکه مباحث واقعاً پیچیدهاند در هر کلاس حداکثر هشت شاگرد پذیرفته میشوند.
اولین مبحث البسه: از لباسشویی تا کمد (یک مرحله مرموز)
دومین مبحث: ریسکهای پر کردن ظرف آب بعد از آب خوردن و بردن آن تا یخچال
سومین مبحث: آشپزی و بیرون بردن زبالهها شما را ناقص نمیکند
چهارمین مبحث: مصیبت کاغذ توالت، کاغذ توالت خود به خود کنار توالت ظاهر نمیشود (نمایشگاهی از همه چیزهای خود به خودی در خانه)!
پنجمین مبحث: آیا وقتی مردی رانندگی می کند، می تواند آدرس بپرسد بدون اینکه بیعرضه به نظر برسد؟
ششمین مبحث: تفاوتهای اساسی زمین با سبد رخت چرک
هفتمین مبحث: "مردی در صندلی کنار راننده" آیا واقعا ممکن است دائما دستورالعمل صادر نکنیم و غر نزنیم وقتی خانم رانندگی می کند یا مشغول پارک کردن است؟
نوشته شده توسط احمد پاکزاد در شنبه 8 تیر1387 ساعت 10:22 شاخه یادداشتها | پيوند مانا
امروز دوستی گرامی با لبخندی معنا دار!! معنای جمله«مطبوعات در اين سرزمين، با عشق آرشها متولد ميشوند و با ظلم ضحاكها به خاك و خون ميافتند» را که در تارک همنگارم گذارده ام را پرسید...
هرچند که من پاسخ او را دادم ولی باز همان تبسم زیبایش را حواله فرمود!!
هرچند که میتوان مضمون «هرکس به ظن خود شد یار من» را در این معنا بکار برد لیکن این امکان وجود دارد تا تناسخی بین ما و دیگران دیده نشود.
دو واژه در آن جمله ها بیش از سایرین به چشم می آید: «آرش و ضحاک»
لذا پیش از آنکه بخواهم معنای منظور نظر را بازگویم مناسب دیدم آنها را در محک هماندیشی دوستان بگذارم
به راستی از دیدگاه شما «آرش و ضحاک رسانه ایی» چیستند و کیستند؟؟
به امید خدا پس از جمع بندی نظرات دوستان - رای خود را نیز خواهم نوشت ...
نوشته شده توسط احمد پاکزاد در دوشنبه 5 آذر1386 ساعت 17:47 شاخه یادداشتها | پيوند مانا

در خبرها آمده بود : براساس آخرين طبقه بندي دانشگاههاي جهان، متاسفانه هيچيك از مراكز آموزش عالي ايران نتوانستند رتبهاي بين اول تا 500 را بدست آورند!!
در اين رابطه معاون پژوهشي وزارت علوم مدعي شد: «نبود اسمي از دانشگاههاي ايران در بين 500 دانشگاه برتر جهان به دليل عدم توانايي دانشگاههاي كشور نيست؛ بلكه دليل عمده آن ضعف در اطلاع رساني! درباره توان علمي دانشگاههاي كشور است.»
ادامه مطلب را در برگهاي پسين بخوانيد...
نوشته شده توسط احمد پاکزاد در سه شنبه 29 آبان1386 ساعت 15:30 شاخه یادداشتها | پيوند مانا
آخرین برگها
آرزوهاي باد آورده!!
دو فنجان قهوه با يك دوست
اطلاعات : بفرمائید !!!
اين نوعي فرهنگ استفاده از رسانه است!!!
عجيبترين مرگهاي تاريخ
تمرينهايي براي مردشدن
شهر انسانگرا، شهری آرمانی و افلاطونی نیست
شهروند خوب، شهری خوب میخواهد
شماره جديد فرهنگ رسانه
اولین همایش هم اندیشی روابط عمومی های صنایع غذایی برگزار شد
همنگار

مطبوعات در اين سرزمين، با عشق آرشها متولد ميشوند و با ظلم ضحاكها به خاك و خون ميافتند. اما باکی نيست. شقايق عشق بار ديگر به شيريني عسل ميرويد. اين خاصيت اين سرزمين شهيدپرور است.
حتي اگر روزگار، روزگار وصل نباشد.
باور كنيم.
ناصر بزرگمهر
فهرست اصلی
شاخهها
روابط عمومي
روزنامه نگاري
تبليغات
پژوهش و افكارسنجي
اطلاع رساني الكترونيك
فرهنگ
علوم اجتماعي
فصلنامه
اخبار
یادداشتها
یادها
همگامان
همنامان
برگهای پیشین
نگارگر قالب
POWERED BY
|